اشعاری از میلاد عرفان پور
تلخ است که لبریز حقایق شده است
زرد است که بازیچه ی منطق شده است
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است
بی عشق به دور خودمان می گردیم
بی خود شب و روز در جهان می گردیم
دنیا قبرستان بزرگیست که ما
دنبال مزار خود در آن می گردیم
ای کاش که دل ها سرد و سنگین نشوند
جان ها چو ابرهای چرکین نشوند
کاش آدمیان که از بهشت آمده اند
در گوشه ی کارخانه ماشین نشوند
بازیچه ی هر ایل و تباری شد عشق
انگیزه ی هر خلافکاری شد عشق
حافظ ! تو عروج عشق را دیدی و من
دیدم چه دروغ شاخداری شد عشق
اینجا دل سفره ها پر از نان و زر است
آنجا جگر گرسنه ها شعله ور است
ای وای بر این شهر که در غربت آن
همسایه زهمسایه خود بی خبر است
من زنده که نیستم میان کفنم
دل ابر گرفته است در پیرهنم
اینگونه به دست خالی ام زل نزنید
من وارث درد هفت میلیارد تنم
این کیست که با این همه غم می خندد
زخمی شده باز دم به دم می خندد
در مرگ چه رازیست که این کهنه درخت
با هر تبری که می زنم می خندد
آیینه ... زلال ...نرم...مرمر...دل تو
یک دهکده لبریز کبوتر... دل تو
من قلک عشق خویش را می شکنم
یک خانه اجاره می کنم ... در دل تو
اینجا فوران زندگی ... آنجا مرگ
مانده است در انتظار انسانها مرگ
یک روز به دیدار شما می آیم
این نامه برای زنده ها .
امضا مرگ!
دریای تب مرا کف آلود کنید
خود را به هوای دیدنم رود کنید
چشمان حسود ، کور . عاشق شده ام
اسفند برای دل من دود کنید
ویرانه ی من را کسی آباد نکرد
هرکس که به من قول وفا داد نکرد
در پهنه ی دشت ، تک درختی بودم
جز صاعقه هیچ کس مرا یاد نکرد
(یک ... دو ...سه ...چهار ) شمردم با شک
آهسته به دنبال تو گشتم با شک
حالا که بزرگتر شدم فهمیدم
تمرین جداییست قایم باشک